نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

یک شب طولانی

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۴۵ ب.ظ

سلااام

ببخشید یکم اصلاح شد

کمربند ها رو ببندید که عجیب ترین شب زندگیم دیشب بود.

بزارید ببینم از کجا شروع کنم.

دیشب یکی از بچه ها از ایران اومده بود و تصادفا ما مدتی تو یه آزمایشگاه با هم بودیم. استادش توی کلگری بود (2000 کیلومتر اونورتر) و اخیرا منتقل شده بود دانشگاه ما که جالبه این همه تصادف در نوع خودش که باعث شد جفتمون ختم به یک آزمایشگاه بشیم.

خلاصه که خونه ش 2-3 روز دیگه آماده میشه و فعلا پیش منه یکی دو شب.

لازم به ذکرم هست که ساعت بدنش 9-10 ساعت جلو تر از اینجاست و خلاصه که خوابیدن سر وقت کار لازمیه براش تا ساعتش درست بشه.

حالا اینا رو داشته باشید. 

دیروز رفتم کمکش کنم وسایلش رو برداره و بره یه کار کوچیکی رو انجام بده. رفتیم خونه و منم غذا رو گزاشتم بپزه و اینم رفت قرارداد خونه رو امضا کنه.

وقتی اومد و غذا رو خوردیم ایشون(س.) تو اتاقم نشسته بود و منم رفتم بالا ظرفا رو بشورم. هم خونه ایم رو دیدم (Conor کانِر)

یکم کارای عجیب غریب میکنه و داشتیم حرف میزدیم. چند ساعت پیشش داشت میپرسید که بنظرت کدوم یکی از 4 تا همخونه ای دیگه دیوونه ترینن. منم گفتم نمیدونم بین تو و یکی دیگه (Arthur آرتور). ولی اون موقع بهش گفتم فکرامو کردم تو دیوونه ترینشونی. گفت چرا؟! هنو چیزی ندیدی از من که :).

یکم مثال زدم براش. مثلا یه ویدئو بود که با سیب یه پیپ درسته کرده بود و داشت ازش گٌل میکشید و خیلی تو ویدئو هه داغون بود. یه کپشن هم داشت که نوشته بود احتمالا امشب دستگیر میشم!

چون تصورش شاید سخت باشه شبیه این عکسه میشه.

گفت که من رو باید با دوستم ببینی. و شروع کرد داستان تعریف کردن. گفت یه شب من و دوستم و یکی دیگه از دوستاشون با هم به شدت مست بودن و رفته بودن توی یک کارخونه و داشتن گلدون میشکستن و صندوق پست آسیب میزدن. بعد این دوستش خیلی قاطی میکنه و میره بالای یه سیلوی 50 فوتی بهشون شروع میکنه فحش دادن. اینم گفت من حس کردم اگه این رو ولش کنم به خودش آسیب میزنه. اوردیمش پایین و این تقلا میکرد. گفت این مشت میزد به من من مشت میزدم به این. انداختمش رو زمین، توی یه چاله ی گٍلی. و خون داشت از سر و صورتمون میومد و همچنان من داشتم اینو میزدم و اون داشت منو میزد. گفت یهو صدای آژیر پلیس شنیدیم.

کارخونه یه در ورودی داشت و بقیه فنس سیم خاردار بود. پلیسا که از در ورودی داشتن میومدن و تنها راه فنس ها بود. تیشرت ها رو در اوردیم و روی سیم خاردار انداختیم و سعی کردیم از روشون بریم. سیم خاردار ها پاهامون رو پاره کردن !! افتادیم اون ور فنس ها 

گفت یهو شنیدیم یه ماشین پلیس از اون طرف داره میاد. من که دیدم راهی ندارم به این دوستم گفتم که تو بدو :)) که پلیس دنبال این بیفته که اینا رو تو دردسر انداخته و اینا فرار کنن:)) اوج رفاقت !!

گفت نقشه شون هم کار کرد و اینا رفتن خونه. 

5 صبح یهو دیدن این دوستشون پشت دره. با تیشرت پاره و گلی و خونی. با صدایی آروم و ریلکس گفت میشه من یه دوش بگیرم اینجا؟

داستان دو

یه بار پدر و مادرش یکی دو روز خونه نبودن و این رفیقش رو دعوت کرده بود. از قضا این ها یدونه ازین چیزای آتیش بازی داشتن. گفت دوستش اینو تو دستشویی/حموم روشن کرد و فکر کرد میتونه با دست خاموشش کنه ولی اینا آتیش میگیرن دیگه میرن. 10 تا پوکه داشت و شلیک کرد و در و دیوار سیاه و سوراخ شده بود. خونه هم پر دود. 

گفت دو تا فن صنعتی اجاره کردیم و کلی شوینده و ... خریدیم. 24 ساعت وقت داشتیم خونه رو شبیه روز اولش کنیم.گفت سوراخا رو هم با چسب پوشوندیم و روش رو رنگ زدیم. میگفت پدر و مادرش هنوز نفهمیدن :))

آره خلاصه اینا رو گفت و گفت تو اون جایی که ما بودیم هیچ کاری برای کردن نبود و فقط کافی بود با دوستای بد بیفتی و کارت به این چیزا ختم میشد.

اینا گذشت و من سعی کردم س. رو بیدار نگه دارم تا 11 12. خودمم یه مدیتیشن داشتم گوش میدادم و وسطش خوابم برد.

یه مقدار خواب چرت و پرت بی سر و ته دیدم و ساعت 2 بیدار شدم. دیدم هدفون رو گوشم نیست و بغلمه. نمیدونم کی خوابم برده بود. سعی کردم دوباره بخوابم تا 2:30 خوابم نبرد. 

2:30 آرتور و کانر برگشته بودن از کلاب و بشششدت مست بودن. مشکلی که هست اینه که وقتی کسی راه میره طبقه بالا خیلی پایین که اتاق منه صدا میاد. منم تا 3:30 سعی کردم بخوابم بازم نشد و اینا هم صداشون میومد. 

گفتم سگ توش و رفتم بالا باهاشون حرف بزنم. 

کانر منو دید گفت بیدارت کردیم؟ گفتم نه بیدار بودم ولی نتونستم با صداتون بخوابم. عذرخواهی کرد و خیلی ناراحت شد! بعد اومد منو خوشحال کنه منو برد آشپزخونه گفت برات پاستا درست کردم. و دیدم رو زمین پر پاستاست و یه آبکش گنده هم پاستا تو سینکه. که تقریبا نیم پز و به هم چسبیده بود. منم گفتم باشه و یکمش رو برداشتم بخورم و چون افتضاح بود خیلی نخوردم. اصرار میکرد که بخورم که خوشحال بشم!  

راضیش کردم که حله 3:30 نصفه شب گشنه ام نیست و بازم حس کرد ناراحتم. 

گفت یادته اون داستانی که بعد از ظهر گفتم رو ؟ گفتم آره.

من روی مبل بودم. جلوم زانو زد و اشاره کرد به گونه اش. گفت میخوام با مشت بزنی تو گونه ام!!

آرتور داشت با دوستش ویدئو چت میکرد. 

من میگفتم نه بابا من مشت نمیزنم به کسی ولی شاید 2-3 دقیقه داشت منو راضی میکرد بزنمش. منم هی سعی میکردم به آرتوره بگم که بیاد کمک اونم نمیشنید.

خلاصه که بهش گفتم ببین من تاحالا هیچ کسی رو نزدم. و تو رو هم نمیزنم. گفت چرا. گفتم چون ما داریم تو جامعه کنار هم زندگی میکنیم که همدیگه رو لازم نباشه بزنیم!! 

راضی شد.

گفتم خب شبتون چجوری بود؟

گفت که فلان جاها رفتن و ... و گفت داشتیم میرفتیم یدونه مجسمه مریم مقدس رو از یه جایی بدزدیم، برش داشتیم ولی خیلی سنگین بود. اونجا کفشام رو گم کردم و شاید فردا پلیس بیاد اثر انگشتم رو روی کفشا پیدا کنه و... البته این تیکه آخرش راجع به پلیس جدی نبود. 

بعد گفتم خب چرا.

گفت که خراب کاری. نمیدونم.

گفت من آتئیستم. تو مثلا اگه آتئیست بودی و یه مجسمه محمد یه جایی بود نمیرفتی خراب کاری کنی؟

گفتم خب اون مجسمه برای اونایی که نصبش کردن مهم بوده و براشون اهمیت داشته.

گفت ببین من خیلی جاها رفتم تو دنیا. آسیا چند تا کشور رفته و زندگی کرده اروپا بوده و گفت که آمریکای شمالی بی ادب و بی تربیت ترین و بی احترام ترین جای دنیاس.

گفت مثلا همین رو نگاه کن. وضعیت خونه رو ببین. وضعیت اتاقم رو ببین. 

اتاقش اینجوریه که تنها راه رسیدن به تختش، پریدن از روی 2 متر وسایله و افتادن رو تخت.

گفت تو آمریکای شمالی خانواده ها هیچ اهمیتی به تربیت بچه ها نمیدن. میگفت من تو خونه ی پدرم 9 ماه روی زمین سیمانی/ بتنی (؟) میخوابیدم.

خونوادشون بی پول نبودن ها. اتفاقا اینایی که کارشناسی این دانشگاه میان متوسط به بالا هستن.

بی اهمیتی این موضوع رو برای خانواده میگفت.

(آها راستی اینم بگم مردم الکل میخورن خیلی باز میشن و حرفای شخصی میزنن. )

میگفت من هیچ وقت درک نمیکنم که بحث راجع به مدیتیشن و چیزای معنوی میکنی یا راجع به انواع دارو ها و نحوه استفاده شون توی مراسم های مذهبی تحقیق میکنی در حالی که ما برای پارتی ازشون استفاده میکنم. تو ذهن من الان اینه که چجوری خراب کاری کنم. چیزیه که تهه ذهنمه و اونه که بهم فرمان میده.

میگفت که الان داری میبینی، با این فرهنگ آشنا بشو ولی هیچ وقت تغییر نکن. هیچ وقت سعی نکن شبیه آمریکایی های شمالی بشی. 

اینا رو با حالتی میگفت که ناراحت بود. خیلی ناراحت بود از وضعیتش. از طرز فکرش. از فرهنگش.

من دیشب فقط احترامم بهش خیلی بیشتر شد. هرچند که گند زده بود به خونه. میدونید برای من مهم نیست یه نفر چقدر آدم کثیف و خراب کاری هست. این که خودآگاه باشه و بدونه اشتباه کرده خیلی بزرگتره برام. چون ما که شرایط زندگی و دوستاش رو نمیدونیم. آدم بد کار بد رو با علاقه انجام میده و پشیمون نیست.

خلاصه که حدود 4:30 صبح بود.

نمیدونم چی شد بحث رفت سمت یه گیاهی که اسمشو نمیبرم. که این گیاه رو تو همه خونه ها داریم و داروی گیاهی هم هست. ولی اگه به اندازه کافی بخورید حسابی توهم میزنید. البته این طوری که تو اینترنت میگه. این کانر گیر داد بیاید این رو روی من تست کنید. دوزی که میشه به اندازه کافی رفت جلو و یه حس کلی به آدم دست بده 3 گرم هست. ولی دوز کاملش حدود 7 گرم. حدود 3.3 گرم بهش دادیم و کار نکرد. 4.5 گرم دیگه هم دادیم بهش و من رفتم نماز بخونم برگردم. این دارو حالت تهوع به آدم میده. رسیدم بالا دیدم تو سطل آشغال داره بالا میاره. گیر داد که همش رو بالا اورده و دوباره 3-4 گرم دیگه دادیم بهش با یه روش دیگه. (من حواسم بود چه قدر آسیب زنندس و چی کارا میکنه چون راجع بهش خونده بودم و اوکی بود وگرنه بهش نمیدادم) خلاصه که افتاد روی مبل و من و آرتور داشتیم حرف میزدیم. خیلی کم توهم زد و فقط به طور جزیی حس خوبی بهش دست داد. خلاصه که 6:30 صبح گرفتیم خوابیدیم.

تمام این مدت هم این س. احتمالا اون پایین داشت سعی میکرد بخوابه بنده خدا. دهنش رو سرویس کردیم...

چند تا درس از این شب میگیرم!

1- وقتی یه چیزی اتفاق میفته که کنترلی روش نداری، میتونی زجر بکشی یا صرفا سوار موج بشی و در چارچوب خط قرمز های خودت ازش لذت ببری

2- اون دارو هه رو اشتباه درست کردیم!

3- پدر و مادر اگه حواسشون نباشه، تو یکی از بهترین کشور های دنیا هم بچه میتونه به فنا بره.

4- من چقدر عوض شدم :) واقعا اعصابم خیلی بهتر شده. عوض شدم؟ شایدم همیشه همینجوری بودم.

برم به زندگیم برسم.

  • مهسایه

نظرات (۸)

پناه بر خدا :)))

اون ویدیوهه رو خودش درست کرده بوده؟

من برام این وسط فقط اون پاستاها مهمن که ریخته بودشون زمین :))

بنده خدا اون دوستتون چی کشیده از دستتون :))

پاسخ:
اسنپ چت از خودش گرفته بود. و کپشن گزاشته بود براش! :)
جالبه دوستش آرتور هر وقت از رو پاستا ها رد میشد میگفت چرا انقدر پاستا رو زمین ریخته. و شاید 20 بار این تکرار شد :))
روز اولش تو این شهر تقریبا عجیب ترین روزی بود که تجربه کردم. حسابی دیگه حساب کار دستش اومد بیچاره

دانشگات کجاس؟

پ چرا زدین نابودش کردین؟((: میزاشتینش به حال خودش نمیومد این همه مواد بخوره -_- گناه نکردی؟

میگما تو اون شرایط نماز خوندن سخت نیست؟

ولی عجب شب طولانی ایی بود 0_0

پاسخ:
Queen's University Kingston Ontario Canada
خودش اصرار میکرد. من نمیخواستم.
بستگی داره تعریف از سخت چی باشه ولی احترام میزارن به عقاید
آره واقعا خیلی طولانی بود :))

فقط درس دومتون:)))))

پاسخ:
حالا درستش میکنم بزودی :))

چه زندگی ناراحت کننده ای

من فکر می کنم هیچ لذتی از زندگی نمی بره.

فقط تو یه دوری هی داره فشار بیشتری به بدنش میاره که لذت بیشتری ببره. 

این طوری بدن خیلی زود به فنا می ره. حتی اگه ورزش کار باشه.

الکل کبد رو نابود می کنه؛ تغذیه ی بد معده رو؛ مواد هم که به سیستم عصبی آسیب می زنه.

از طرف من بهش بگو یکی از دوستام تو ایران می گه سبک زندگی خیلی بدی داری و خدا ما رو برای این نیافریده که فقط تحریکات فیزویولوژیک یا روانی داشته باشیم برای لذت بردن.

چون که هر کار مادی که لذت بخش باشه باید با یه پریود منظم یا قطع بشه یا افزایش دوز پیدا کنه که آدم ازش لذت ببره. مثال ساده ش هم غذاست؛ لقمه آخر غذا هیچ وقت به خوشمزگی لقمه اول نیست؛ نه؟

حالا هرچی البته. (به عنوان حسن ختام)

 

پاسخ:
منم همینطوری فکر میکنم ولی تجربه نشون داده که مردم دوست ندارن قضاوت بشن. مخصوصاً راجع به سبک زندگی و مسائل شخصیشون

سؤال:

شما چجوری اسم وبلاگیتون رو مهدی خالی نوشتید، در حالی که بیان از ما فامیلی هم می‌خواد و مجبوریم اسممونو دو تیکه کنیم و جای فامیلی بنویسیم؟

پاسخ:
مرسی به دقت. تو جدول اسکی یه کاراکتر خالی هست که شبیه اسپیس میمونه ولی اسپیس نیست. بیان با اون مشکلی نداره. فکر کنم alt رو بگیرید و با راست کیبورد ۲۸۰۰ رو بزنید یا سرچ کنید blank character و کپیش کنید :)
البته خیلی جالب اسمتون رو دو تیکه کردید

خیلی ممنون :)

نمی‌دونستم همچین کاراکتری داریم. الان چون با گوشی‌ام، alt نداشتم. گوگل کردم و رسیدم به این لینک:

 https://www.compart.com/en/unicode/U+2800

از اینجا اون مربع خالی رو کپی کردم تو قسمت نام خانوادگی. یه اسپیس هم زدم. چون خطا می‌داد که نام خانوادگی باید بیشتر از دو کاراکتر باشه و خلاصه درست شد. 

پاسخ:
خواهش میکنم.
آره یادم اومد همچبن مشکلی هم بود. درسته.
کلا ازین کاراکترا زیاده که با alt یا همین کپی کردن میتونبد اضافه کنید

به به.

نه منظورم بقیه نیست که احترام بذارن.منظورم خودتی.که ایا خودت به عقاید خودت احترام میزاری بعد ی مدت یا نه.یه همچین چیزی.

 

پاسخ:
والا بعد یه مدت خیلی چیزا برام عوض شد.
اینجا آدم با مسئله های زیادی طرفه که تو ایران نبود طبعا.
مثلا رعایت کردن حلال بودن گوشت، که گوشت حلال پیدا میشه ولی خب مثلا یه شرایطی هست مثل مهمونی که خیلی حلال بودن اون برای کسی که غذا درست کرده مطرح نیست.
سخت گیری های تمیز بودن تو اسلام، که بخاطر خیلی چیزا، سیستم بهداشتی، با کفش تو خونه راه رفتن، سگ و چیزای دیگه
برخورد با آدمایی که اسلام بهشون میگه نجس، اسلام البته نمیگه بعضی مراجع میگن. مثل پیرو های ادیان غیر الهی یا آتئیست ها یا ...
خیلی چیزای دیگه.
من اولاش خب برام سخت بود ادپت شدن با این جور چیزا. که اتفاقا خوبه. مثلا آدم میره میبینه متن دقیق چیه و چه برداشتی کردن و چرا اصلا اون حکم اومده. 

اینجوری میشه که هرکسی برای خودش یه مرجع تقلید میشه و وضعیت خنده داریه. مثلا آدم هست که میگه الکل تا یه حدیش که باعث بهم ریخته شدن قدرت تصمیم گیری نشه اوکیه. نمازم میخونه افطاری هم میده و ....

حتی وضعیت خودمم شبیه همینه. علما میگن تو خونه ای که توش الکل خورده بشه نماز و .. تا ۴۰ روز قبول نیست. منم خدام رو تغییر دادم. خدام رو خدایی گذاشتم که هرکسی رو با خودش مقایسه میکنه و یه کسی که تو فرهنگش الکل خوردن هست و با اون بزرگ شده رو مجازات نمیکنه بخاطر اون کار. چون دخالتی تو محل تولدش نداشته. علما میگن اگه هر کاری برای نزدیکی به خدا نباشه قبول نیست. ولی بنظرم خدمت به خلق و خدا جفتشون رضای خداست. پس کسی که اینجا نمیگه قربتا الی الله قبل کاراش کار اشتباهی نمیکنه. حتما نباید یه نفر نماز بخونه تا بهشت بره و کسی که نماز میخونه الزاما بهشت نمیره. 
خیلی دینمون تو ایران بایاسه به سمت دگم بودن و اون رو درست میدونیم. ولی برای من کار نمیکنه اون مدل. خدایی هم که برای خودم تراشیدم همه ی مخلوقاتش رو دوست داره و منم بهشون احترام میزارم سوای از موقعیت جغرافیایی محل تولدشون.
دینی که الان برای عموم تو مدرسه و ... ارائه میشه یک مشت قوانین با شناخت خیلی کم هست چون فقط دیدگاه اسلام رو بررسی میکنه. انگار نه انگار که کلی تمدن دیگه رو این کره زمین بوجود اومدن و نابود شدن یا هنوز هستن که شناختشون با شناخت اسلام فرق داره.
این باعث شد که تو دوتا دوره تغییر کنم.
دوره اول که حساسیت هام رو نسبت به این ها پایین بیارم
دوره دوم هم که شناختم رو نسبت به بقیه دین ها زیاد کنم ببینم چی میگن و حرف حسابشون چیه. 

دقت کنید متنم به صورتیه که انگار با علما مشکل دارم و درست متوجه شدید. این ها از خدا عمر گرفتن که یه کار کنن. اونم اینه که مشکل مردم رو با خدا حل کنن ولی برای من ۱۲ ماه وقت منو گرفت تا بتونم از چاله ای که کندن برامون به سطح زمین تازه برسم و تازه به صفر رسیدم. و تو جامعه هم میبینیم که چه شکلی شده دیگه. انقدر گند زدن و خودشون رو آپدیت نکردن که مسائل روز تو جامعه رو نمیشه حل کرد از راه دین. یا تو برخورد با تمدن های دیگه هنوز مشکل داریم. فکر میکنن جدی جدی اسلامی که معرفی میکنن آخرین دینه و عالیه و نمیبینن مشکلاتو

من با ایمان به این که اسلام درسته ولی اشتباه فهمیدمش کم کم سعی کردم به عقایدم احترام بیش از حد نزارم و به چالش بکشونمشون. نمیگم به جواب رسیدم. ولی حداقل از منفی به صفر رسیدم و راضی ام از مسیر. 

قدم اول همینه که آدم بفهمه بهترین نیست. بقیش خودش درست میشه.
خیلی حرف زدم و دلم پر بود

واو!چه متن بلند بالایی!

والا عرضم به حضورت که خدای منم ادمایی رو که حلال خدارو حرام میکنن و حرام خدارو حلال میکنن به موهای دستش نمیگیره.

برداشتی که از متن کردم این بود که به شدت تحت عقاید تحمیل شده بودی! ادم بعضی مواقع نیاز نیست خداشو عوض که تا دنیا براش بهتر بشه.نیازه خودش باشه،و از یه ور دیگه نگا کنه.دیدشو عوض کنه تا دنیا براش تغیر کنه.و به جهانبینی اینکه تو چه صفری قرار گرفتم نباید وابسته بود.بیشتر به مسیر بعد از سفر باید نگا کرد.مخصوصن وقتی ادم عقایدشو مال خودش میدونه.اونموقع حتی نمیشه گردن یکی انداخت و خود رو خلاص کرد!

خلاصه که راه سخته.ولی بدون تغیر؟سخت تر میشه.

پاسخ:
این کامنتتون باعث شد یه پستی که یه هفته پیش نوشتم رو منتشر کنم.
که ببینید آخرین خدایی که دارم چیه. البته که اگه حال خوندنش رو دارید. خیلی طولانیه و احتمالا خسته کننده. 
درست بود مشاهده تون تقریبا ناخودآگاه درگیر عقاید تحویل شده ای بودم.