نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

باد بازی

دوشنبه, ۲ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ب.ظ

سلام

 

نمیخواستم اینو بنویسم ولی دیدم که پست های وبلاگم خیلی جنبه تحلیلی و خشک و بی مزه دارن گفتم یکم چیز شاید جالب هم توش بیارم. 

چند وقت پیش روز تعطیل بود و دیر بیدار شده بودم. چند روز قبل خیلی حالم خوب بود و این دیر بیدار شدنه خیلی حس منفی ای داشت. گفتم برم بیرون قدم بزنم نزدیک درختا. یه جایی هست همیشه میرم. هیچ کسی نیست میشینم با خودم و طبیعت یه یه ساعت فکر میکنم. 

گفتم سنگ تموم بزارم، یه ساندویچ خفن برای خودم درست کردم، مایونز و خیار شور و گوجه و کالباس. البته تو ذهنم خیلی خوشحال نبودم چون ناهار سوپ خورده بودم و سیر بودم. گفتم برم حالا ببینم چی میشه شاید گشنه ام شد. یکی از خواننده ها هم یه حدیث جالبی گذاشته بود که میگفت اگه اشتها نداری غذا نخور و اون داشت میگفت درست نکن، خودم میگفتم درست کن. 

حالا ساندویچ رو درست کردم و گذاشتم تو یه ظرف و یه پتو هم که یکی از همخونه ای هایی که رفته بود داده بود بهم(پتو نازکیه، چند وقت بود داشتم فکر میکردم باهاش چی کار کنم چون کم کم باید از شر وسایلم راحت شم برای جابجایی) رو برداشتم و تو کیفم چپوندم. 

بلند شدم رفتم و تو راه داشتم آهنگ گوش میدادم. 

یه 300 متر مونده بود به اونجا برسم، داشتم به این که دنیا یه بازی سیمولیشنه و جدی جدی فقط برای تجربه کردن و درس زندگی گرفتن ساخته شده فکر میکردم، تو این حال و هوا یهو یه باد خیلی خیلی شدید زد تو صورتم که نمیشد جلو برم.

یهو به ذهنم رسید اگه بازیه، اگه من سازنده بازی بودم چجوری جهت هایی که میخوام رو به بازیکن ها نشون میدادم؟ باد میتونه یکیش باشه نه؟؟ :)) عین بازی هایی که ما میکنیم و رو زمین یه نشونه های نورانی ای هست که میگه این سمتی برو. 

خلاصه که گفتم بزار بازی کنم پس. گفتم با باد میرم ببینم چی میشه. خیلی باده من رو اینور اونور کشوند. یه جایی رسیدم که تقریبا آخرین ساختمون های شهر بود و ازونجا ببعد دیگه چیز زیادی نبود. اتوبان میشه و طبیعت. کنار یه درخت باد وایساد. نشستم پیش درخته، روز سردی بود و برف هم رو زمین بود. یه ربع نشستم و سعی کردم با درخته حرف بزنم ولی سردم شد بعد یه ربع بیست دقیقه. بلند شدم برگردم. یکم رفتم جلو دیدم دوباره باد شدت گرفت.

تو این فکرا داشتم میگفتم من که گشنه ام نیست بزار یه بیخانمانی چیزی دیدم بهش ساندویچه رو میدم که یه خیری هم به یکی برسه و حال کنه. از قضا اون روز تو این شهر یک نفر هم نبود که بی خانمان باشه. چون احتمالا باد میومد و سرد بود.

خلاصه که آره داشتم میگفتم که باد هم دوباره تو جهت مخالف شدت گرفت. گفتم بزار برم ببینم تهش چی میشه. رفتم و رفتم به یه جایی رسیدم که یه فنس بود که روش نوشته بود ورود ممنوع. ولی فنسه با سیم بر باز شده بود و انگار یه مسیری پشتش بود. رفتم تو و یهو از فضای شهری وارد یه فضای جنگل طور شدم. جنگل خاصی هم بود.

راستی نگفتم. معمولا بی خانمان ها این سبد های خرید چرخدار فروشگاها که توش وسایل میزاریم رو ور میدارن و توش وسایلشون رو میزارن. تو این مسیر از وقتی باد شروع شد هی داشتم هر از چند گاهی یه چرخ چپه شده بود یه جایی. 

به این جنگله که وارد شدم، یه مسیر خاکی خیلی نازک بود و درختای خیلی نزدیک به هم و لاغر دو طرف مسیر رو پر کرده بودن. یه فضای خوف ناکی بود. روشن بود ولی این حس که دیگه تنهایی وارد یه جای نا معلوم شدم که آدمی نیست یه جوری بود.

رفتم جلو و جلوتر دیدم که یه جایی رسیدم که شاید 20 تا ازین سبد خریدا چپه شدن. رفتم جلو تر و دیدم یه چادر هست. گفتم برم ببینم کسی توش هست، شاید این همون بی خانمانیه که دنبالشم. رفتم دیدم که توش چند تا کاپشن هست و علائم این که یه نفر زندگی میکنه هست ولی کسی نیست.

تو فکرم این بود که الان یه دیوونه ای رو میبینم باهاش یه نیم ساعت حرف میزنم. دیوونه های این شهر آدمای جالبی اند. بعضیاشون واقعا عارفانه رد دادن و حرفای عمیقی میزنن. یعنی از آگاهی اومده و این مسیر بی خانمانی رو انتخاب کرده. خلاصه که کسی نبود و یکم دلسرد شدم. رفتم جلو تر دیدم نمیشه دیگه رفت. ساندویچ و پتو رو گزاشتم و گفتم حداقل از دست این دوتا راحت شدم. 

یکمی صبر کردم کسی نیومد. 

برگشتم و دیدم چقدر راه اومدم. برگشتنی تو مسیر بعد اون فنسه پاره دیدم که دو نفر که یکیشون یه مرد گنده بود و یکی دیگه که شاید دوستش بود یا هرچی دارن به اون سمت فنسه میرن. سلام کردم بهشون و اونام سلام کردن و راهمو گرفتم رفتم.

 

تجربه هیجان انگیزی بود. فقط آخراش دیگه پاهام رو حس نمیکردم از سرما. خیلیییی راه رفتم. خیلی.

تاحالا با باد اینور اونور نرفته بودم. داشتم فکر میکردم دیگه اگه قرار باشه طبیعت یه نشونه جلوی آدم بزاره که دنبالش بره، واضح ترینش باده دیگه :))  

  • مهسایه

نظرات (۱۴)

چه قدر جذاب! احساس آنی شرلی واری بهم دست داد!

+دارید جا به جا میشید؟ از کجا به کجا؟

پاسخ:
:)) جالب بود حس جالبی داشت.
راستی گربه هه رو پرسیدم. چند بار اومدم پیام بدم یادم رفت. گفت نه از نویسنده خاصی نیست همینجوری میخواستم اسمشو این بزارم :))
برای کار باید برم اتاوا کم کم. بعد درسم. که تا یکی دو ماه دیگه اصولاً باید تموم بشه به امید خدا

مگه شما بعد از درستون اونجا موندگارید? 

پاسخ:
حداقل برای یه مدتی می‌خوام کار کنم

عجب!

چه دهشت انگیز!

پاسخ:
انگیزناک
  • فؤاد ‌‌‌
  • خیلی جالب بود برام

    دیروز درس باد رو دادم به بچه های کلاسم(علوم دوم ابتدایی)

    که ما از باد چه استفاده هایی میکنیم؟ و باد به چه درد زندگی‌مون میخوره؟

    اگه این پست رو یه روز زودتر گذاشته بودین، حتتتتما براشون می‌گفتم که باد ما رو‌اینطرف اونطرف هم می‌بره...جاهای وحشت انگیزناک مرموزヅ

    پاسخ:
    ممنون :) برام خیلی جالبه که چیزای بی ربط به هم مثل درسی که شما دادید و پستی که من نوشتم یهویی به هم باربط میشن. ازین اتفاقا خیلی خوشم میاد.

    یه کتابی تازگی خوندم به این اسم: جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد! آخر پست می‌خواستم بگم حواستون باشه یهو باد کلا شما رو با خودش نبره، که یاد این کتاب افتادم و این که یادم رفته درباره‌ش بنویسم! آخه توش جدی جدی باد طرفو با خودش می‌برد و هر بار یه زندگی متفاوتی پیدا می‌کرد. حالا می‌نویسم درباره‌ش.

    پاسخ:
    هه داستان باحالی بنظر میاد

    ای بابا :) خب البته مونتگومری یک اسم کاناداییه طبیعیه بدون اینکه اسم نویسنده رو بدونه گذاشته باشه :)

    آها، موفق باشید!

    پاسخ:
    آره :)ممنونم همچنین

    چه باحال! چه‌قدر دلم می‌خواد یه بار همچین کاری بکنم، بدون توجه به این‌که کجا دارم می‌رم و آخرش چی می‌شه و اینا. البته یادمه یه بار باد داشت منو می‌برد، جدی جدی. اون موقع کوچیک‌تر بودم و قشنگ یادگه باد و بارون اون‌قدر شدید بود که هر چند قدم پام از زمین فاصله می‌گرفت.

    +پس شما از اونایی نیستید که معتقدن سوپ غذا نیست. =) 

    پاسخ:
    :)) چقدر شدید بوده پس. خرجش یه روز جمعه زود بیدار شدن و یه جای نامشخص رفتنه 
    الان یه کنسرو های سوپ سبزیجات گرفتم. بعضی وقتا توشون یکم نودل نازک میریزم می‌زارم میجوشه یکم و توش رو پر فلفل میکنم یه ناهار خوب ازش در میاد 

    سرنوشت ساندویچه چی شد بالاخره؟

    پاسخ:
    تو همون چادره با پتوهه گزاشتمش
  • مائده ‌‌‌‌‌‌‌
  • ما بین خودمون به اینکار میگیم پیاده روی های بدون مقصد!

    من یه بار همینجوری گم شدم تو بابلسر:دی ولی از رهاترین و زیباترین دقایق زندگیم شده..

    پاسخ:
    چه خوب :) خدارو شکر الان دیگه گوگل مپز هست کمتره دردسر گم‌ شدن

    wtf?

    پاسخ:
    حسنی

    سلام

    وای چه جالب!

    خیلی دلم میخواد منم تجربه کنم

    ولی اینجا جایی نیست که باد به اون صورت بیاد و آدمو با خودش اینور اون ور ببره

    منطورم اینکه باد آنچنانی هیچ وقت نمیاد

    پاسخ:
    :) سلام مرسی
    اینجا شهر بادگیریه ولی کلا یه جورایی به قول مائده بی مقصد پیاده روی کردنه. شاید چیزای جالب دیگه ای باشه که بشه به عنوان نشونه مسیر انتخابشون کرد

    چه دلی داری! منم باید یبار همچین حرکتی بزنم! ولی نمیدونم کی! :))

    پاسخ:
    :)) یه چیز جدید بود که دوست داشتم ولی خیلی انرژی گرفت ازم. شاید تو بهار دوباره برم الان سرده

    من اگه تو یه کشور دیگه بودم همین راه ”آگاهانه بی‌خانمان بودن“ رو پیش‌ می‌گرفتم. یا اگه تو ایران بودم ولی مثلا ۵۰۰-۶۰۰ سال پیش بود الان.

    خیلی وقتا بهش فکر می‌کنم.

    پاسخ:
    خیلی بنظرم منطقیه. خیلی.. 
    ولی حس میکنم باید یکم برای بقیه مفید باشم و اگه به اندازه کافی سود رسوندن برم هر کاری می‌خوام کنم. ۵۰ سال تو اون وضعیت بودن زیاده واقعا
    خیلی به خیلی ساده زندگی کردن فکر میکنم. حالا ببینیم چی میشه