نوشته های من

:)
نوشته های من

Do you dream about being interlinked?

interlinked

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

آپدیت در مورد رژیم ماه رمضونی

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۰۷ ب.ظ

سلام

 

این دو روز اخیر رو نتونستم با دنده ی همون دو روز اول که فقط نون و شیر و خرما و نمک بود برم. یادتون باشه گفتم قراره تو این برنامه چند روزه اگه چیزی از بیرون بیاد، میپذیرم! چون هرچیزی بیرونم اگه خدا باشه، اگه کسی چیزی بده، در واقع دست خداست. خلاصه که پریروز یکی از بچه ها که عملا هر بعد از ظهر تا شب خونه ماست و خیلی با همیم رفته بود و خود جوش یه مقدار میوه گرفته بود. این دو روز رژیم اینجوری بود که

 

دم افطار یدونه نون که شبیه نون تافتون های ایرانه منتهی مزه اش کمتره و قطرش فکر میکنم 25 سانت باشه (یکم بیشتر از تهه انگشت کوچیکه تا تهه شست) با دوتا خرما و یه لیوان شیر میخوردیم. البته افطار رو با نمک باز میکردیم که یه خورده ازون سنگ نمک های خورد شده رو میخوردم با یکم نمک تصفیه شده.

 

بعد یکی دو ساعت هم چند تا تیکه ی کوچیک از میوه هایی که گرفته بود. مثلا تمشک گرفته بود و دوتا تمشک، یا توت فرنگی گرفته بود، دوتا توت فرنگی. و جالبه که چون خودم رو به دوتا دونه محدود کرده بودم خیلی زمان بیشتری برای هرکدوم میزاشتم و تازه متوجه شدم که چشیدن میوه حال میده نه خوردنش. حالا یه میوه رو میشه سریع جویید و قورت داد یا این که وقت گذاشت براش. 

یه چیز دیگه هم که دیشب یادم اومد این بود که این ماه دو بار دو نفر بهمون افطاری داده بودن. (البته برای من سه-چهار بار) برای همین گفتم الان که اینا از بیرون برامون اومده ما هم باید احتمالا به بقیه غذا بدیم که معادله اش درست بشه. 

 

یه بیخانمان باحال دوستم میشناخت و من براش یه لقمه با همین خرما ها و یکم میوه درست کردم و تو فویل پیچیدم. دو تا تن ماهی هم دوستم داده بود از قبل و یه شیر کاکائو هم داشتیم که یه بار سعی کردم بازش کنم و پاکتش باز نشد. این همون روز اول این رژیمه بود. که خوشحالم شدم. چون خراب میشد داستان اگه میخوردیمش. دیگه گفتم این چند روز اگه دنیا سیگنالی داد، پافشاری نمیکنم ببینم کجا میخواد بره. آره اینجوری شد که اون شیر کاکائو هه هم قسمت این بیخانمانه فکر کردم میشه. 

این 4 تا رو تو پلاستیک گذاشتم و رفتم اونجایی که همیشه وای میسته. بهش اومدم بدم گفت که نه نمیخوام میرم مغازه یه چیزی میگیرم :)) بیخانمان باحالیه. یه بارم همخونه ایم خونه دعوتش کرده بوده خیلی وقت پیشا و مثلا یه چیزی براش میورده انتخاب میکرده و میخورده. به بعضی چیزا قشنگ "نه" میگه :)) بیخانمان هست ولی شخصیتش خیلی جزییات داره که نمیدونم چرا انتظار نداشتم.

ولی دیدم اونور خیابون یکی دیگه وایساده و رفتم بهش دادم و کلی خوشحال شد. گفت پول دارم؟ گفتم هیچی با خودم ندارم و خوشحال رفت و تو راه گفت الان میرم خونه اینا رو میخورم! :))

باحال بود.

 

ولی کلا به این نتیجه رسیدم که بازدهی بدنم خیلی تغییری نمیکنه با این روش. یکم احساس ضعف تو عضله هام میکردم ولی آدم بهش عادت میکنه. مثلا دو روز پیش فکر کنم 20 کیلومتری با دوچرخه اینور اونور رفتم. در واقع مسیر رو چند بار اشتباه رفتم ولی پیرو همون قضیه که سیگنال های دنیا رو پاس بدارم و سخت نگیرم. راه اشتباه نیست و میخواد من از یه مسیر دیگه برم، میرفتم جلو و جالب بود که قسمتای باحالی از شهر رو که نرفته بودم میرفتم. یه جا یه پارکی بود نگه داشتم و یکم استراحت هم کردم. مسیر نیم ساعت - 45 دقیقه ای شرکت تا خونه 1:15 طول کشید. دیروزم شنا و حرکات شکم انجام دادم و کلی هم خودم رو کش دادم که بدنم فکر نکنه عضله ها رو نمیخواد و نگه داره. 

چون برای بدن چربی از عضله مهم تره. چون تو روند تکاملی ما همیشه غذا دم دست نبوده و چربی منبع انرژی بوده و بدن خیلی براش مهمه چربی هاش رو حفظ کنه.  با کار کشیدن از عضله ها میشه بهش فهموند که حالا همه ی عضله ها رو هم تعطیل نکن و یکمش رو نگه دار.

  • مهسایه

نظرات (۴)

  • سعید حیاتی
  • هرچی در طول روز نمیخوریم، تو شب در و دستگیره یخچالو از جا در میاریما!

     

    پاسخ:
    :))) آره بعد جالبه که همین زیاد کربوهیدرات (مثل برنج نون و ...) خوردن باعث میشه که انسولین زیادی ترشح بشه تو خون و یهو قند خون بیفته و خستگی میاره. در حالی که مثلا غذا میخوریم که انرژی ازش بگیریم. 

    نگاهتون چقدر مثبته به همه‌چیز :))

    پاسخ:
    رد دادم دیگه این روزا :)) بهتره. فرصت شده هرچی پیش آید خوش آید رو تجربه کنم. بد نیست :)

    بی خانمان یعنی گدا؟

    یعنی کار و منبع درآمد ندارن؟ 

    پاسخ:
    آره یکم با گدا های ایران فرق دارن. مثلا خیلی وقتا فقط یه جایی وای میستن و از آدم چیزی نمیخوان ولی کسی بخواد میره کمکش. منبع درآمدشون همین سکه و پول هاییه که از مردم میگیرن.

    فک کنم قبل ماه رمضون بود، اولین باری بود که امسال داشتم توت فرنگی می‌خوردم. زیاد نخوردم ولی هر دونه‌ش رو که می‌ذاشتم دهنم سعی می‌کردم قشنگ مزه‌ش رو حس کنم و سریع نخورمش. بیشتر وقتا حواسم نیست و فقط غذاهه رو می‌خورم، بعد مثلا می‌بینم من که قبلش اینقدر هوس چه‌میدونم همون توت فرنگی مثلا کرده بودم، ولی نفهمیدم چی خوردم! خلاصه که اینم یه جور «در حال بودن»ه!

     

    و اینکه چه خاطرات خوبی با بی‌خانمان‌های شهرتون دارین! من یه بار اومدم به یکی از این بچه‌های کار کمک کنم سرمو کلاه گذاشت =)) می‌خواستم پستش رو بنویسم یادم رفته بود.

    پاسخ:
    در حال بودن!! جالب بود!
    آره متأسفانه بعضیا یه کارایی میکنن آدم بدش میاد از کمک کردن...